آیه اللّه شاه آبادی،نماز و .......

بـزرگـتـرین ویژگی که مرحوم آیه اللّه شاه آبادی را از عارفان کناره جو و انزوا طلب مـتـمـایـز مـی سـازد حضور ایشان در صحنه مبارزات سیاسی و اجتماعی عصر خویش است . فیلسوفی که قلّه های بلندی از عرفان عملی را فتح کره و راههای پر پیچ و خم سیر و سـلوک مـعـنـوی را پـیموده است ، آن چنان در صحنه سیاسی عصر خود می درخشد و بر سر طـاغـوت زمـان خـویـش فـریاد می کشد که پایه ستمِ رضا شاهی می لرزد. گویا که این عارف پاکباخته قدرت و ابهّت چکمه پوش ‍ پهلوی را به هیچ می انگارد و با تیزهوشی و ذکاوت فوق العاده ای قبل از به قدرت رسیدن رضا خان ، ماهیت پلید او را افشا می کند و پرده از اقدامات فریبکارانه او بر می دارد تا آنجا که روزی خطاب به شهید آیه اللّه مدرس می گوید:

این مردک ، الان که به قدرت نرسیده است این چنین به دست بوسی علما و مراجع می رود و تـظـاهـر بـه دیـنـداری می کند و از محبت اهل بیت دم می زند لکن به محض آن که به قدرت رسید به همه علما پشت می کند و اول کسی را هم که لگد می زند خود شما هستید!

چـنـدی نـمـی گـذرد که چنگال بی رحم ستم رضا شاهی مرحوم مدرس را به فجیع ترین وضعی به شهادت می رساند و پیش بینی آن عارف والامقام به وقوع می پیوندد.

از هـمین روست که قدوه عارفان و سالکان و محیی اسلام در قرن حاضر حضرت امام خمینی در مورد این مجاهد نستوه می فرماید:

مـرحـوم آیـه اللّه شـاه آبـادی عـلاوه بـر آن کـه یـک فـقـیـه و یـک عـارف کامل بودند یک مبارز به تمام معنی هم بودند.

مـبـارزه ای که با تحصّن یازده ماهه در حرم حضرت عبدالعظیم آغاز شد و با رودررویی و سـخـنـرانـی عـلیـه دسـتـگـاه ستم رضا شاهی به اوج خود رسید. شاه آبادی میدان رزم در مقابل ستم همان عابد و عارف کتوم و سجاده نشین عرصه عرفان و عبادت است و بلکه همان سجده های طولانی و ضجّه های شبانگاهی است که او را برای چنین میادینی آماده می سازد. و مـگـر جـز ایـن اسـت کـه او هـمـوسـت کـه بـه شـاگـرد بـی بـدیـل و عـدم النـظـیر خود روح اللّه تعلیم کرده است که : ((قدرت پیش حق تعالی است . اوست مؤ ثر در تمام موجودات .)) و اینگونه است که او ماءموران و جاسوسان حکومت را به هیچ می انگارد.

شهید آیه اللّه مهدی شاه آبادی فرزند ایشان خاطره جالبی دارند:

وقـتـی کـه رضـاخـان دستور داد منبر را از مسجد ایشان بردارند تا مانع سخنرانی ایشان شـونـد، ایـشان دست از سخنرانی برنداشتند و به صورت ایستاده سخنرانی می کردند، مـاءمـوریـن شـهـربانی هم مرتبا به مسجد می آمدند و مطالب را می نوشتند و گزارش می کـردنـد. یـک بار که رئیس کلانتری به مسجد آمده بود، چون می خواست با کفش وارد مسجد شـود، ایـشـان بـا صـدای بـلنـد فـرمـونـد: فاخلع نعلیک و آنچنان به ماءمورین پرخاش نـمـودنـد کـه آنـها ترسیدند و از مسجد بیرون رفتند. ماءمورین در خارج از مسجد از ایشان خـواسـتـند که تعهد بدهند که دیگر منبر نروند و ایشان با همان لهجه اصفهانی به آنها گـفـتـنـد: ((بـرو به بزرگترت بگو بیاید)) بالاخره وقتی اصرار ماءمورین زیاد شد، ایـشـان نـاگـهـان دسـتشان را به طرف ماءمورین آوردند و فریاد زدند ((بگیرید مرا، می گـویـم مـرا بـگـیـرید، و ماءمورین آنچنان از این عمل و ابهّت ایشان رعب و وحشت در دلشان افتاد که چند قدم عقب رفتند و بدون هیچ عکس العملی مراجعت کردند.))

و بـه راسـتـی کـه ایـن صلابت و ابهّت ما را به یاد مولا و مقتدای عارفان حضرت امیر مؤ مـنـان مـی انـدازد کـه مـبـارزان سـتبر بازو، به نهیبی از صحنه کارزار او می گریختند و شیران صف شکن در برابر ابهت او قالب تهی می کردند.

و سـرانـجـام مـاءمـوریـن رضـا شـاهـی رفـتـنـد و بـزرگـتـر خـود را فـرسـتـادنـد! عـکـس العمل بزرگتر را در خاطره مکبّر ایشان می خوانیم :

یـک روز رضـا شاه نماینده ای فرستاد و او پس از نماز نزد ایشان رفت و مؤ دبانه جلوی ایـشان نشست و گفت : ((من از طرف رضا شاه حامل پیغامی برای شما هستم و آن این است که شـمـا بـایـد عـمـامـه را کـنـار بـگـذاریـد و دیـگر به مسجد نیایید! ضمنا اگر از این کار سرپیچی کردید شخصا چکمه هایم را می پوشم و دست به کار می شوم .))

آیـت اللّه شـاه آبـادی بـه نـماینده رضا شاه گفتند ((برو به شاه بگو چکمه هایت برای پایت خیلی گشاد است !))... چند روز بعد ناگهان متوجه تعداد زیادی افراد نظامی شدیم کـه در مـقـابـل درهـای ورودی مـسجد ایستاده بودند به طوریکه گویا می خواستند مسجد را محاصره و قرق کنند... هنوز آیت اللّه شاه آبادی نیامده بود که ناگهان متوجه فردی بلند قـامـت شـدیم که ابهت نظامی خاصی داشت . خادم مسجد از من پرسید که این کیست ؟ من گفتم رضـا شـاه اسـت . اذان ظـهـر را گـفـتـنـد و رضـا شـاه هـمـچـنـان بـا عـصـبـانـیـت در حال قدم زدن بود. اواسط اذان آیت اللّه شاه آبادی تشریف آوردند. ایشان واقعا یک جذبه و روحـانـیـت خـاصـی داشـتند، یک عظمتی داشتند، رضا شاه تا چشمشان به ایشان افتاد تحت تـاءثـیـر عظمت ایشان خم شد و به ایشان تعظیم کرد... شاید باور این حرف برای شما مـشـکـل بـاشد... من بی اختیار به گریه افتادم که رضا شاه با آن همه ابهت نظامی پیش پـای ایـشان به زانو در آمده بود و آقای شاه آبادی دستش ‍ را گرفت و او را بلند کرد و او هم فقط از ایشان عذرخواهی کرد و رفت .

ایـشـان هـمـواره از رضا خان به عنوان ((چاروادار)) نام می برد و شجاعانه با کشف حجاب رضاخانی مبارزه ای جانانه داشت . آیت اللّه نصر اللّه شاه آبادی می گوید:

ایـشـان مـی فـرمـودنـد: رضـا خـان خـبـیـث ـ چـاروادار ـ بـا اعـمـال بـی حجابی قصد دارد ریشه اسلام را بزند و اگر صدها روحانی بزرگ را سر می برید، یک چنین لطمه ای به اسلام نمی زند، لکن حجاب را برداشت تا موجب بی عفتی شود و قوام دین هم ، روی پایه حیا و عفت است . قصد او از بین بردن دین است .)) از این رو ایشان در اعتراض به حکومت ، به مدت 11 ماه در حرم حضرت عبدالعظیم تحصّن کردند.